|
درگذشته های خیلی دور، تاآنجائیکه دست ما به آن نمی رسد، پای ما هم نمیرسد، قد ما هم نمی رسد، اگر بخواهیم با آن تماسی داشته باشیم به چند قدبلند روی هم، چند لنگی بسته به هم وسر هم وچندین گزشرعی ریسمان اُندی که لاحرمتهُ شرعیه! نیاز مندیم تاآدم ها را یکی برروی کلاه دیگری انبار کنیم، ودست آخرین نفری را که در آن بالاقراردارد به لنگی های به هم پیوسته ببندیم وسردیگر لنگی را نیز به یکطرف ریسمان های به هم گره خورده محکم کنیم، از قرن های سیاه وسرخ وسفید عبور کینم، ممکن است به آن جائی برسیم که می خواهیم برسیم، البته این هم در صورتی است که گره های ریسمان ها وبسته ها دستارها وپیچ های دست وپاها ازهمدیگر رها نشوند تابه این صورت ما نقطۀ موزد نظر را باریسمان طناب طولانی لمس کنیم واز حال واحوال آن اطلاع پیدا کنیم.
یکی از این نقطه های سعید بعید که ما باید به آن دستی متبرک نمائیم، وخیلی هم از ما فاصله دارد، دردور دست زمینی به نام هندوستان که خداگاوهایش را همچنان نامی بدارد ودر چندین صد قدمی به نام سال وسالها از ما قرار دارد، اسمش نورانی وگامهایش انسانی است، همان است که امروز بودایش می نامند وگاتما یا گوتامایش خوانند؛ این گوتامای منور مفتخر چند هزار سال شرعی ازما فاصلۀ غیر شرعی دارد وبه مشکل بتوان با پیچاندن لُنگ وریسمان ودست وپا هم خودرا به قدوم مبارکش رساند.
راستی از اصل سخن خارج نروم اما گفتن این یک حرف رالازم آید که سفر طولانی است وما دچار ناتوانی، سفر از هندوستان است تا شارانستان وراه ها همه سنگستان.
گفته آمدکه این گوتاما به قدر سالهای بیشماری دریک قطار از مافاصله دارد، گویند او درسال() در هندوستان در ایالت () پارا از لطفستان مادری به به خارستان ورنجستان فانی گذاشته است وسالهای دیگر در قصر ثانی[1]خدمانی وحشمانی به سر برده است وتا بالاتر از گلو در ناز ونعمت بادآورده خان خائنی رسمی فرورفته است، تا آنجا که نوکران او یکی لباسش را می شسته ویکی همیشه به آغوشش می کشیده ویکی حمام واستحمامش می داده، دیگری تر وخشکش می کرده، دیگری هم اینجا وآنجایش می گردانده و.... از قضا روزی که از قصر بی نمونه اش بیرون می شود پیرمردی را می بیند وبیدار میشود، مریضی را میبیند وهشیار می شود، جنازه ای را در حال رفتن از این جهان پر از ناز ونعمت می بیند واز آن روبه فرار می شود.
این رو به فراری نعمتی است متعالی وزمانیکه او ازاین دنیای سر پوشیده می گریزد وبادار وندار آن می ستیزد، عروجی به سوی آسمان میکند، وبودائی که پای گشتن نداشت، بال پریدن یافت واوکه درزمین به خدمه وحشمه بی شمار محتاج بود درآسما لااحتیاج شد وبی نیاز وفارغ، عابد بود ومعبود گشت.
فرار بودا از صحنۀ زندگی اجتماعی، پنهان شدن او از چشم عوام این پندارراباعث شد که خدا نخواسته او خدا شده باشد وبه آسمان ها سفر کرده باشد واوکه سالها در رنج به سربرده بود به جای خداشدن، بنده شده بود؛ از شکم بارگی به شکم ستیزی رجوع نموده بود وهزاران غذای الکوی عصرش را که در اختیار داشت به یک دانه برنج فروخته بود.
ازفقر دست از لباس پوشیدن کشیده بود وازضعف شدید از سایه نشستن متنفر شده بود ولخت بودن ودرآفتاب گرم هند به سربردن را برگزیده بود وافزایش ویتامین شعاع آفتاب وکاهش ویتامین های گره خورده به فاضلاب نیروی به او بخشید که به نیروانایش کشانید وتاآخر عمر یکبار هم نلغزید.
وپس ازرسیدن به آن عالم بالای ملکوتی نیروانا برگشت ورهبری جامعه اش را بر عهده گرفت واین همان چیزی است که از بودائی قصر نشین مخدوم نمی توان توقعش راداشت، او وقتی برگشت پیش آهنگی حرکت به عالم نیروانا را اختیار کرد ومردمان را به دنبال خود کشاند تانیمه راه آسمان، ولی در آنجا خود خسته شد وناچار به خدا حافظی ودیگران را ترک کرد وبه همین سادگی.
بودا رفت ونور هم! دیگران درنیمۀ راه ماندند وسرگردان شدند، این طرف وآن طرف دویدند وهمیشه طپیدند ولی به مقصود نرسیدند واین به مقصود نرسیدن سبب خیال پردازی ها ووهم پرستی هائی شد که پیامبر زمینی را خدای آسمانی ساخت، بودا که حتی مدعی نبوت نبود به الوهیت رسید والوهیت که بعد از او توسط پیروانش اعمار شد وتعمیر آن بناشد، الوهیتی است که از خدا پرستی به بودا پرستی واز بودا پرستی به مجسمه پرستی تنزل پیدا میکند، واین مجسمه پرستی وموهوم گرائی بودیسم هند به پراگنده شدن به روی زمین آغاز می کند واز سرزمین هند به سیر وسفر آغاز می کند وهر جاکه اقامتگاه یک شبه ای اختیار می کند مجسمه ای وپرستشگاهی را بنیان می کنند، دینی که عروج وسقوط آن کاملاً نا معلوم وپیدا است.
پیروان این دین درهر جائی سکنی می گزیدند، اجتماعی بر پا می کردند واجتماع دیگری را به سوی خود می کشانیدند وبودائی را برای آنها معرفی وسنگی را برای شان نصب می کردند ودرهر جائی شهرکی از بودائی ها وجود داشت خدائی به نام بودا را که در قالب سنگ تجسم پیدا میکرد را نیز با خود داشتند که خدای شان به تناسب اهمیت ومرکزیت فرق داشته وحتی زن ومرد آنها نیز با همدیگر متفاوت وبه دور از همدیگر نصب می شدند؛ بودائی ها آمدند ودر شمال هند، درمرکز افغانستان، دربامیان امروزی در سرزمین شاران، برطبق رسم همیشگی شان مردم بومی رابه دین بودیزم دعوت کردند وشهری درمغاره های بامیان ساختند ویا مغاره های دربامیان ساختند، مغاره های که امروز نیز ما در آن سکنه های را میبینیم که بی شمار اندو مساله نیز حیرت آور، دراین شهر نیز خدایانی برپا ساختند که شاید بتوان گفت بی شمار است که یکی پی دیگری آشکار می شود، خدایان ایستاده وخوابیده، دور وبرهمدیگر، دور از همدیگر ونزدیک به همدیگر، خدایان مجلل وپر شکوه، عظیم وقد افراشته بر افراشتند.
بودای عظیم که خدائی را نی شناخت، بودائیان باعظمت هرسنگ وسامانی را خدائی ساختند وسر تعظیم فرود آوردند، وبالآخره مشرک شدند وبه شرک گرفتار وکفر وملحد گشتند.
دربامیان قرنها قبل از اسلام آن بودائیان بزرگ بوداهای سنگی باعظمت را ساختند وشاید سده های طولانی عمر گرانبهای بهترین های آنان روی آن به مصرف رسیده بود، بودای سنگی به عظمت چندین قرن وبه درازی تاریخ یک دین دریک سرزمین؛ وآنان که دست به این کار میزدند دچار کفر والحاد شده بودند ویکتاپرستی بی خدائی بودیزم راترک کرده بودند، این شرک آنها دروجود سنگها نیز نفوذ نموده بود وسنگها نیزا زطرف خدای حق مجرم ومتهم به شرک مصرفی شده بود واین سنگهارامحکوم به اعدام حتمی کرده بود.
درطول پانزده قرن دراطراف واکناف جهان دیده نمیشد ودراین دوره طولانی تاریخ هیچ موحدی دیده نشد که حد اقل یکبار این حکم اعدام سنگهارا برای کسی ابلاغ کند چه بسا که آنرا اجرا کند، هرکه آمد به نام توحید از کنار شرک گذشت وحتی به نشانۀ اعتراض به آن نیز هیچ عکس العملی را از خود نشان نداد ویکبار هم رجمش نکرد وحتی پیشانی کسی نیز ازاین موحدین نسبت به این شرک نگرفت وقات نخورد، واین گونه بود که این سنگهای مشرک ملحد درسرزمین توحید زندگی می کرد وآب ونان از سرزمین توحید می خورد واعتراضی نیز علیه آن وجود نداشت.
تااینکه یکباره موحدان حقیقی سرازمدارس متعالیه پاکستان درآورد ومردمان باهوش بیسواد پاکستان وبیهوش بی سواد پشتونستان ودجالان عرب یکباره متولی توحید شدند ومدافع آن. ودردفاع از توحید شان حکم شرعی اعدام سنگها وباآن اعدام یک تاریخ مفصل یک ملتی را صادر کردند، حکمی که به قتل سنگواره ای دربامیان انجامید وبه آویخته شدن تاریخ وهویت ملتی به دار منجر شد، حکمی که ازیک شریعتی ناشی شده برای تخریب سنگی ولی برای معدوم کردن تاریخ وهویت ملتی.
آری! این سنگها مشرک بودند، 1500 سال مشرک زیسته بودند وازسنگدلی که درحد سنگ دلی شداد ونمرود وفرعون بود؛ هیچ وقت هم به خدای واحد ایمان نیاوردند وچنین بود که آن حکم شرعی اعدام مشرکین درهرشکلی ودرهرزمانی که ازمدارس عالیه متعالیه پاکستانیه ومذهب عالیه متعالیه وهابیه وخدای عربیه نشأت گرفته بود باید به اجرا درمیآمد وملک توحید ووحدانیت ازوجود لوث شرک پاک میشد واین بود که این سنگها وآن تاریخ 1500 ساله ملتی به دار انفجارات مصنوعی عرب وپاکستان آویخته شدند واعدام گشتند واین سرزمین از وجود شرک شرم آور دیرینه اش پاکشد.
والسلام علی من التبع الهدی
قدرت الله برومند (مستعار، حسن اعتماد)
[1] من قصر های بشری را قصر های ناپایدار می دانم وبه همین دلیل آنرا ثانی یعنی دوم نام گذاشته ام واولش را فقط از خدا می دانم. |