تبليغاتX
گفتگوی صاف شکایتی ازسکوت
گفتگوی صاف شکایتی ازسکوت

زبان های بسته را باید از حقارت نجات داد وگشود وستود و...


1. اى مردنمايان!(سخنی از امام علی)

  جملات زير، قسمتى از خطبه اى است كه امام على، آن را هنگامى ايراد فرمود كه «سفيان بن عوف غامدى» بر شهر «انبار» واقع در كنار شرقى فرات، تاخته بود. او را معاويه فرستاده بود تا شهرهاى عراق را غارت كند و در دل مردم آن سرزمين، بيم و هراس افكند:

  «... و اين مرد غامدى است كه سوارانش به شهر انبار وارد شده و «حسان بن حسان بكرى» فرماندار آنجا را كشته و سواران شما را از مرزها رانده و مردمان صالح و نيكوكار را به قتل رسانيده است.

  به من خبر رسيد كه يكى از سربازان دشمن، بر يك زن مسلمان و يك زن معاهد وارد شده و خلخال و زيور آنها را به زور از آنان گرفته است و آن زن جز لابه و زارى، مدافعى كه بدان توسل جويد نداشته است. آنان با دست هاى پر برگشته و هيچ كس از آنان زخم و جراحتى برنداشته و خونى از ايشان نريخته است، و اگر مسلمانى پس از اين ماجرا، از تأسف و اندوه بميرد، جا دارد و او را نبايد سرزنش كرد.(؟!)

  شگفتا! به خدا سوگند اتفاق اين مردم بر باطلشان و پراكندگى شما در عقيده حق خود، دل را مى ميراند و بر غم و اندوه انسان مى افزايد. زشتى و اندوه شما را فرا گيرد كه هدف تير قرارتان مى دهند و شما را غارت مى كنند، ولى شما آنان را غارت نمى نماييد، به پيكار با شما مى آيند ولى شما با آنان نبرد نمى كنيد و بر خدا نافرمانى مى نمايند و شما راضى و خشنود هستيد. اگر دستور دهم در تابستان به سوى دشمن رويم مى گوييد: اكنون شدت گرماست، ما را مهلت ده كه گرما كمتر شود و اگر در زمستان دستور حركت دهم مى گوييد اكنون هوا بسيار سرد است مهلت ده تا زحمت سرما از سر ما برود، همه اينها به خاطر فرار از سرما و گرماست؟ به خدا سوگند شما از شمشير بيشتر مى ترسيد و مى گريزيد.

  اى مردنمايان نامرد! اى كسانى كه در عقل و خرد مانند بچه ها و زنانيد، كاش كه شما را نديده و نشناخته بودم، شناختى كه به خدا سوگند پشيمانى آورده و موجب حزن و اندوه گرديده است. خداوند شما را نابود سازد سينه مرا از خشم مالامال ساختيد و جرعه هاى غم پى درپى به من نوشانيديد و انديشه مرا با نافرمانى و سهل انگارى خودتان آشفته و تباه ساختيد تا اينكه قريش گفتند پسر ابيطالب مرد شجاع و دليرى است لكن از فنون جنگ آگاهى ندارد!!

  شما را به خدا، كيست جنگ آزموده تر و ورزيده تر از من كه در پيش از بيست سالگى در پيكارها شركت مى جستم و اكنون بيش از شصت سال دارم. ليكن كسى كه فرمانش را نبرند و از او پيروى ننمايند، داراى فكر و تدبير نتواند بود.»

ازاین به بعد ودراین قسمت خواسته ام به صورت مرتب سخنانی را ازا مام علی به نشر برسانم که به نظر من دریای از انسانیت است وبدون هیچ تردیدی می شود با این سخنان انسان را آنگونه که نیاز است ساخت وانسان جانشین خدارا تحویل جامعه کرد.

 

 

چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط قدرت الله برومند |

بنام خداوندمهربان ولایزال

 

گاهی به مسائلی برمی خوریم که اندکی تامل واندیشیدن درآنها انسانرا از بودن ووجودداشتن انسان بیزار می کند وانسان واقعاً از اینکه انسان آفریده شده است افسوس می خورد.

ازاین موارد درزندگی روزمره انسان بی شمار است وبه سادگی می توان نمونه های بیشماری از آنها را درزندگی روز مره خود دید که ما نمی بینیم یعنی نمی خواهیم ببینیم ویا هم اگر می بینیم تاملی دران نداریم؛ حالا این چیست که اینقدر ما ازآن می نالیم؟

چیزی به نام نفاق یاتفرقه راهمه میدانیم وبا آن رو به رو شده ایم، جدائی بین انسانها ویا از هم پاشیدگی بشر، مردم، خلق، اقوام، ملتها، ومعتقدین به یک دین را می توانیم به عنوان نمونه های از تفرقه یاد کنیم که وجود دارد واز این نعمت ما هم برخوردار هستیم ودرزندگی روزمره خود با هزاران نوع از تفرقه پراکنیها روبرو می شویم وازدست افراد که این حرفۀ تفرقه پراکنی رادارند می نالیم ودر حرفهای خود نیز ازاین گروه متنفریم که همین تفرقه باعث تضاد واختلاف می شود ونهایتاً به جنگ منجر می شود و{جنگ میان دوکس چون آتش است         سخن چین بدبخت هیزم کش است} که درمقام حرف ممکن نیست ما این را انکار کنیم که نفاق بد است؛ یعنی اینرا نمی توانیم انکار کنیم که نباید متفرق بود که مشت بسته رانمیتوان بازکرد واین مشت بسته است که میتواند در برابر بیشترین توانائی جسمی مقاومت کند ورنه انگشت را می توان به تنهائی به سادگی تمام شکست؛ ودرزندگی اجتماعی مان مثال زنده اش مقاومت شیعه ها است دربرابر عبدالرحمن خان که هفت سال دربرابر او به خوبی توانسته بودند بایستند وعلتش هم این بود که اینها مانند مشت بسته ای بودند که امکان جدائی انگشت ها از همدیگر وجودنداشت ونهایتاً عبدالرحمن سیاست باز کردن این مشت بسته را درپیش گرفت واین مردم را ازهمدیگر جداساخت وپس ازهمین کار بود که قدم به قدم دربرابر این مردم به پیروزی ها پی درپی دست می یافت وآنهمه مردم را قتل عام کرد وسرزمین های بی شماری را نیز غصب کرد که بهسود نیز از پیامد های همین تفرقه تشیع وستم های عبدالرحمن است .

اینجا نمی خواهم به تاریخ افغانستان اشاره ای بکنم ولی می خواهم از یک واقعیت سخن بزنم که سخت رنجم میدهد ورنجی که تاریخم باآن آمیخته است ولی درهیچ دوره ای ازتاریخ مارنجهای خودرا درزمانی که باید نشناخته ایم ویا هم اگر شناخته ایم بازنگفته ایم، رنج ما همیشه کمابیش درقیافه های متعدد ولی فقط یک رنج بوده است، {تفرقه ونفاق} که خداوند به صراحت پیشه وران این عمل را لعن کرده است.

ممکن است این تفرقه واین پراکندگی بین مردم ما به چهره های متفاوت وبه علل متفاوتی پدید آید ولی دراصل شاید حتی یک ریشه بیش نداشته باشد گرچه درچندین قیافه وبه استدلالهای گوناگون که این یک ریشه به نظر من جهالت همیشه حاکم برتاریخ تشیع افغانستان است وبازهم این که ریشۀ این جهالت همیشه حاکم دربین مردم ما درکجا هااست را کاری ندارم.

حرف اصلی ام این نبود که تاحالا گفتم ولی بدون این جرفها نمیتوانستم حرف های اصلی ام رابزنم وازگفتن این حرفهای گرچند بیهوده ناگزیر بودم اما حالا به اصل سخنهای که می خواهم بزنم می پردازم.

روزی از روز ها که نمی دانم تصادف بود یانه، من بادو تن ازدوستانم به ملاقات یکی ازاستادان که ارادتی هم به او داشتیم رفتیم وقرار براین بود که راهی برای حل کردن مشکلی که داشتیم پیدا کنیم تاشاید بتوانیم این مشکلاتی را که حس می کنیم داریم حل کنیم وخودرا ازدست یک بلای عظمی که نبود رهائی بخشیم، درحین اینکه ما با هم صحبت میکردیم از دری خبری می امد وماهم میشنیدیم ومی گفتیم تابه روی یکی از واقعیت ها رسیدیم واین واقعیتی است که من می خواهم به آن نگاهی بیاندازم.

گفتند: یک عده ای هستند که به یاری از حزب شیطان[1] برخواسته اند وجریاناتی در حمایت از جریانات ابلیسی راه انداخته اند ومی خواهند هیزم کش آتشی باشند که شیرۀ حیات ملتی را خواهد سوزانید وحیات ملتی رابه باد فنا خواهد داد، گف: می خواهند هزاره ها راازسادات جداکنند ومی خواهند حفره ای رابین ملتی که انسانی است ایجاد کنند واین انسانها رابه دونژاد سید وهزاره تبدیل کنند که در اینصورت هیچکدام انسان نخواهد بود، واین است که می گویم حزب شیطان دست اندر کار ایجاد شکاف(فقر) بین این دوگروه(نژاد[2]) که صرف به خاطر شناخته شدن شان به دو نژاد تقسیم شده اند[3] است ودراین مسیر تاحد زیادی نیز موفق شده اندو این جای تاسف است ودرد مانیز ناشی از همین جاست.شیطان به همان اندازه که بر قابیل غلبه کرد واورا علیه برادرش که هابیل بود تحریک کرد وشیطان سخت بامهارت دراین کار موفق نیز شد که درحال حاضر نز نواده های شیطان این کاررادرحق هابیل زاده ها وقابیل زاده ها با مهارت تمام انجام میدهد، حالاشیطان این عصر ازهر جنسی باشد، انسی یاجنی فرقی نمیکند ولی اینکه شغلش همچنان نفاق افکنی است همان رانده شدۀ خداست که خدا خود می گویم قل اعوذ برب الناس.....من الجنة والناس. یا هم از جنس دیگری باشد من کاری ندارم ولی اینکه جریانی رابه راه انداخته اندو فعال شده اندو روز به روز قوت وقدرت بیشتری می گیرند چیزیست که انکار آن امر نامعقولی است که علی(ع) می گوید دنیا را ان گونه که درواقعیت هست نگاه کن، نه آنگونه که تو می پنداری و نیست؛ واین است که حس کردم که مسئولیتی دارم حرفی را برای گفتن دررودرروی رژیم طاغوت باید داشته باشم واین همان حرفی است که من می خواهم آنرا داشته باشم ودرحال حاضردارم وانرا روی کاغذ حک می کنم تاروز مبادائی اگر درکار بودبهره اشرا بگیرم.

ماهیت واهداف این حرکت را دیگران هرچه بخواهند ویاتعین کرده باشند من کاری به آن ندارم ولی من به این نکته تکیه می کنم که این جریان عملاً ودرواقعیت اجتماعی درپی خواهد داشت واین نتیجه انکار ناپذیر خواهد بود که گذشته ما نشان داده است، وپی آمد آن چیزی بجز حقارت وذلت، بجز بیچارگی وپستی های پیهم چیزی نخواهد بود، بااین جریان همۀ ارزشهای ما که آنهارا درحال حاضر داریم به راحتی تمام وتوسط خودمان زیر پا خواهد شد، وحتی انسانی ترین ارزشهارا به خاطر خواسته هائی قربانی میکنیم که نمی دانیم چه پیامد ویا چه سودی برای ما خواهد داشت، ویک عمر تلاش بیهوده دراین راه خواهیم کرد که نهایتاً ازاین راه باز می گردیم وبه آن مسیر اولیه می افتیم ولی خیلی دیر خواهد بود اگر این کار را بکنیم وخیلی چیزهائی را ازدست خواهیم داد که به دست اوردن شان به این سادگی ها هم ممکن نخواهد بود



[1]  درقرآن تنها دوحزب است که به رسمیت شناخته می شود واین اصطلاح حزب اصلاً اصطلاحی است که اولین بار درقرآن به کار برده شده است، یکی حزب خدا است ودیگری حزب شیطان که شیطان خود مستقل نبوده ومطیع خدا است.

[2]  که نژاد اهمیتی اصلاً ندارد وصرف به خاطر شناخته شدن است وشناسنامۀ انسان است به خاطر گم نکردن خود(پاورقی بعدی)

[3]  یا ایهاالناس انا خلقناکم من ذکر وانثی وجعلناکم شعوبا وقبائل لتعارفو، ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط قدرت الله برومند |

زندگي

زندگی داستانی است پرازحلاوت

وشعری است پرازطراوت

به طراوتی چون ترنم باران

وحلاوتی چون شورعشق

 

 

 

 

چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط قدرت الله برومند |

اعدام سنگها حکمُهُ شرعیةٌ

درگذشته های خیلی دور، تاآنجائیکه دست ما به آن نمی رسد، پای ما هم نمیرسد، قد ما هم نمی رسد، اگر بخواهیم با آن تماسی داشته باشیم به چند قدبلند روی هم، چند لنگی بسته به هم وسر هم وچندین گزشرعی ریسمان اُندی که لاحرمتهُ شرعیه! نیاز مندیم تاآدم ها را یکی برروی کلاه دیگری انبار کنیم، ودست آخرین نفری را که در آن بالاقراردارد به لنگی های به هم پیوسته ببندیم وسردیگر لنگی را نیز به یکطرف ریسمان های به هم گره خورده محکم کنیم، از قرن های سیاه وسرخ وسفید عبور کینم، ممکن است به آن جائی برسیم که می خواهیم برسیم، البته این هم در صورتی است که گره های ریسمان ها وبسته ها دستارها وپیچ های دست وپاها ازهمدیگر رها نشوند تابه این صورت ما نقطۀ موزد نظر را باریسمان طناب طولانی لمس کنیم واز حال واحوال آن اطلاع پیدا کنیم.

یکی از این نقطه های سعید بعید که ما باید به آن دستی متبرک نمائیم، وخیلی هم از ما فاصله دارد، دردور دست زمینی به نام هندوستان که خداگاوهایش را همچنان نامی بدارد ودر چندین صد قدمی به نام سال وسالها از ما قرار دارد، اسمش نورانی وگامهایش انسانی است، همان است که امروز بودایش می نامند وگاتما یا گوتامایش خوانند؛ این گوتامای منور مفتخر چند هزار سال شرعی ازما فاصلۀ غیر شرعی دارد وبه مشکل بتوان با پیچاندن لُنگ وریسمان ودست وپا هم خودرا به قدوم مبارکش رساند.

راستی از اصل سخن خارج نروم اما گفتن این یک حرف رالازم آید که سفر طولانی است وما دچار ناتوانی، سفر از هندوستان است تا شارانستان وراه ها همه سنگستان.

گفته آمدکه این گوتاما به قدر سالهای بیشماری دریک قطار از مافاصله دارد، گویند او درسال() در هندوستان در ایالت () پارا از لطفستان مادری به به خارستان ورنجستان فانی گذاشته است وسالهای دیگر در قصر ثانی[1]خدمانی وحشمانی به سر برده است وتا بالاتر از گلو در ناز ونعمت بادآورده خان خائنی رسمی فرورفته است، تا آنجا که نوکران او یکی لباسش را می شسته ویکی همیشه به آغوشش می کشیده ویکی حمام واستحمامش می داده، دیگری تر وخشکش می کرده، دیگری هم اینجا وآنجایش می گردانده و.... از قضا روزی که از قصر بی نمونه اش بیرون می شود پیرمردی را می بیند وبیدار میشود، مریضی را میبیند وهشیار می شود، جنازه ای را در حال رفتن از این جهان پر از ناز ونعمت می بیند واز آن روبه فرار می شود.

این رو به فراری نعمتی است متعالی وزمانیکه او ازاین دنیای سر پوشیده می گریزد وبادار وندار آن می ستیزد، عروجی به سوی آسمان میکند، وبودائی که پای گشتن نداشت، بال پریدن یافت واوکه درزمین به خدمه وحشمه بی شمار محتاج بود درآسما لااحتیاج شد وبی نیاز وفارغ، عابد بود ومعبود گشت.

فرار بودا از صحنۀ زندگی اجتماعی، پنهان شدن او از چشم عوام این پندارراباعث شد که خدا نخواسته او خدا شده باشد وبه آسمان ها سفر کرده باشد واوکه سالها در رنج به سربرده بود به جای خداشدن، بنده شده بود؛ از شکم بارگی به شکم ستیزی رجوع نموده بود وهزاران غذای الکوی عصرش را که در اختیار داشت به یک دانه برنج فروخته بود.

ازفقر دست از لباس پوشیدن کشیده بود وازضعف شدید از سایه نشستن متنفر شده بود ولخت بودن ودرآفتاب گرم هند به سربردن  را برگزیده بود وافزایش ویتامین شعاع آفتاب وکاهش ویتامین های گره خورده به فاضلاب نیروی به او بخشید که به نیروانایش کشانید وتاآخر عمر یکبار هم نلغزید.

وپس ازرسیدن به آن عالم بالای ملکوتی نیروانا برگشت ورهبری جامعه اش را بر عهده گرفت واین همان چیزی است که از بودائی قصر نشین مخدوم نمی توان توقعش راداشت، او وقتی برگشت پیش آهنگی حرکت به عالم نیروانا را اختیار کرد ومردمان را به دنبال خود کشاند تانیمه راه آسمان، ولی در آنجا خود خسته شد وناچار به خدا حافظی ودیگران را ترک کرد وبه همین سادگی.

بودا رفت ونور هم! دیگران درنیمۀ راه ماندند وسرگردان شدند، این طرف وآن طرف دویدند وهمیشه طپیدند ولی به مقصود نرسیدند واین به مقصود نرسیدن سبب خیال پردازی ها ووهم پرستی هائی شد که پیامبر زمینی را خدای آسمانی ساخت، بودا که حتی مدعی نبوت نبود به الوهیت رسید والوهیت که بعد از او توسط پیروانش اعمار شد وتعمیر آن بناشد، الوهیتی است که از خدا پرستی به بودا پرستی واز بودا پرستی به مجسمه پرستی تنزل پیدا میکند، واین مجسمه پرستی وموهوم گرائی بودیسم هند به پراگنده شدن به روی زمین آغاز می کند واز سرزمین هند به سیر وسفر آغاز می کند وهر جاکه اقامتگاه یک شبه ای اختیار می کند مجسمه  ای وپرستشگاهی را بنیان می کنند، دینی که عروج وسقوط آن کاملاً نا معلوم وپیدا است.

پیروان این دین درهر جائی سکنی می گزیدند، اجتماعی بر پا می کردند واجتماع دیگری را به سوی خود می کشانیدند وبودائی را برای آنها معرفی وسنگی را برای شان نصب می کردند ودرهر جائی شهرکی از بودائی ها وجود داشت خدائی به نام بودا را که در قالب سنگ تجسم پیدا میکرد را نیز با خود داشتند که خدای شان به تناسب اهمیت ومرکزیت فرق داشته وحتی زن ومرد آنها نیز با همدیگر متفاوت وبه دور از همدیگر نصب می شدند؛ بودائی ها آمدند ودر شمال هند، درمرکز افغانستان، دربامیان امروزی در سرزمین شاران، برطبق رسم همیشگی شان مردم بومی رابه دین بودیزم دعوت کردند وشهری درمغاره های بامیان ساختند ویا مغاره های دربامیان ساختند، مغاره های که امروز نیز ما در آن سکنه های را میبینیم که بی شمار اندو مساله نیز حیرت آور، دراین شهر نیز خدایانی برپا ساختند که شاید بتوان گفت بی شمار است که یکی پی دیگری آشکار می شود، خدایان  ایستاده وخوابیده، دور وبرهمدیگر، دور از همدیگر ونزدیک به همدیگر، خدایان مجلل وپر شکوه، عظیم وقد افراشته بر افراشتند.

بودای عظیم که خدائی را نی شناخت، بودائیان باعظمت هرسنگ وسامانی را خدائی ساختند وسر تعظیم فرود آوردند، وبالآخره مشرک شدند وبه شرک گرفتار وکفر وملحد گشتند.

دربامیان قرنها قبل از اسلام آن بودائیان بزرگ بوداهای سنگی باعظمت را ساختند وشاید سده های طولانی عمر گرانبهای بهترین های آنان روی آن به مصرف رسیده بود، بودای سنگی به عظمت چندین قرن وبه درازی تاریخ یک دین دریک سرزمین؛ وآنان که دست به این کار میزدند دچار کفر والحاد شده بودند ویکتاپرستی بی خدائی بودیزم راترک کرده بودند، این شرک آنها دروجود سنگها نیز نفوذ نموده بود وسنگها نیزا زطرف خدای حق مجرم ومتهم به شرک مصرفی شده بود واین سنگهارامحکوم به اعدام حتمی کرده بود.

درطول پانزده قرن دراطراف واکناف  جهان دیده نمیشد ودراین دوره طولانی تاریخ هیچ موحدی دیده نشد که حد اقل یکبار این حکم اعدام سنگهارا برای کسی ابلاغ کند چه بسا که آنرا اجرا کند، هرکه آمد به نام توحید از کنار شرک گذشت وحتی به نشانۀ اعتراض به آن نیز هیچ عکس العملی را از خود نشان نداد ویکبار هم رجمش نکرد وحتی پیشانی کسی نیز ازاین موحدین نسبت به این شرک نگرفت وقات نخورد، واین گونه بود که این سنگهای مشرک ملحد درسرزمین توحید زندگی می کرد وآب ونان از سرزمین توحید می خورد واعتراضی نیز علیه آن وجود نداشت.

تااینکه یکباره موحدان حقیقی سرازمدارس متعالیه پاکستان درآورد ومردمان باهوش بیسواد پاکستان وبیهوش بی سواد پشتونستان ودجالان عرب یکباره متولی توحید شدند ومدافع آن. ودردفاع از توحید شان حکم شرعی اعدام سنگها وباآن اعدام یک تاریخ مفصل یک ملتی را صادر کردند، حکمی که به قتل سنگواره ای دربامیان انجامید وبه آویخته شدن تاریخ وهویت ملتی به دار منجر شد، حکمی که ازیک شریعتی ناشی شده برای تخریب سنگی ولی برای معدوم کردن تاریخ وهویت ملتی.

آری! این سنگها مشرک بودند، 1500 سال مشرک زیسته بودند وازسنگدلی که درحد سنگ دلی شداد ونمرود وفرعون بود؛ هیچ وقت هم به خدای واحد ایمان نیاوردند وچنین بود که آن حکم شرعی اعدام مشرکین درهرشکلی ودرهرزمانی که ازمدارس عالیه متعالیه پاکستانیه ومذهب عالیه متعالیه وهابیه وخدای عربیه نشأت گرفته بود باید به اجرا درمیآمد وملک توحید ووحدانیت ازوجود لوث شرک پاک میشد واین بود که این سنگها وآن تاریخ 1500 ساله ملتی به دار انفجارات مصنوعی عرب وپاکستان آویخته شدند واعدام گشتند واین سرزمین از وجود شرک شرم آور دیرینه اش پاکشد.

والسلام علی من التبع الهدی

قدرت الله برومند (مستعار، حسن اعتماد)

 



[1] من قصر های بشری را قصر های ناپایدار می دانم وبه همین دلیل آنرا ثانی یعنی دوم نام گذاشته ام واولش را فقط از خدا می دانم.

چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط قدرت الله برومند |

تابوی مصلحت

 

حیاوحیات اخروی باعث می شود بسیاری از نگفتنی های امروزی رابه زبان قاصر خود بیاوریم وبرای به باد دادن متجاوزان بشریت اگرکه نشده برای به باد دادن اهداف شوم منکوب کنندگان حقیقت باید این سخن های لازم نگفته را گفت تایاران حقیقت بدانند گوینده ای حرف های نگفتنی را هست وجویندۀ مسائل ندیدنی را.

برای اینکه سخن را آغاز کنم بهترین راه آنست که سوالی را بپرسم وبعد به آن جوابی بدهم؛ اما این سوال چیست؟ باید بپرسم مصلحت چیست؟

در جواب این سوال سخن بسیار است که توان گفتن نیست، اما این قدر باید گفت که مصلحت همان چیزی است که یک عده زور مند وزرمند ویا تزویر گر آنرا به نفع خود در می یابند وبه آن از خود پایبندی نشان می دهند ویا همیشه از آن به عنوان یک ضرورت قابل قبول دفاع می کنند ودیگران را وادار به پذیرش وعمل به آن می کنند. یعنی اینکه وقتی شما در یک جامعه ای زندگی می کنید در دور وبر خود باافرادی بی شماری روبروئید که بدون شک انان مسائلی را دارند وفکر می کنند منافعی در عملی شدن ویا نشدن کار های مشخصی دارند. همیشه نیز می خواهند کارخاصی عملی بشود یا نشود ویاهم می خواهند کاری را خود عملی کنند، وقتی انسانی را می بینیم که اینگونه است به این معنی است که مصلحتی دارد یعنی یک کاری به صلاح ونفع او نیست واو از ناحیه یک مسأله یا یک کاری ممکن است متضرر شود وفرصتی را از دست بدهد ویا هم در هر صورتی ممکن است زمانی را ازدست بدهد که می تواند در مدت این زمان منفعتی را بدست بیاورد؛ حالا اگر این زمان را از دست بدهد باز هم مصلحت اونیست چون آنچه به نفع وصلاح شخصی او بوده است عملی نشده وبه میان نیامده است. به عنوان مثال می خواهم این را بگویم در شرایط کنونی راه های افغانستان به کلی نا امن است وهیچ کسی درزمانیکه در یک مسافرت درمسیری قرار دارد احساس امنیت نمی کند، از همان لحظه ای که شروع می کند به سفر احساس میکند هر لحظه امکان مرگش وجود دارد؛ یابه دست طالبان، یا به دست نیروهای خارجی وبه نام طالب ویا شورشی ویا هم به عنوان اشتباهی ممکن است مورد هجوم قرار بگیرد وجان خودرا از دست بدهد. این وضعیت به صلاح فرد مسافر نیست واو نمی خواهد این شرایط وجود داشته باشد؛ درمورد یک کارمند حکومت ویک محصل خاصتاً می توان این را به عنوان مثال یادآوری کرد، زمانی که می خواهد با کارت هویت کارمندی وتحصیلی به راهی بیافتد ولی درراه اگر اورا بااین کارت دستگیر کنند سر میبرند ویا هم قطعه قطعه اش می کنند. این وضعیت برای یک کارمند ویک دانشجوی دانشگاه که مصروف تحصیل است به صلاح نیست واو نمی خواهد چنین باشد بلکه می خواهد وقتی از یک جا به جائی ویا از سرکار به خانه شان می روند بتوانند بدون هیچ دغدغه وخطری این سفر راانجام بدهند وتهدیدی ازاین ناحیه برای شان وجود نداشته باشد.

این مصلحت، مصلحتی است که برای مردم مطرح است ودرعین حال می توان از آن به عنوان یک حقیقت مسلم نیز یادکرد که برای مردم وافراد زیر پای جامه وزور مندان است، ومی توان این را مصلحتی دانست که نیست ووجود ندارد. حالا ما تااینجا حد اقل به این نتیجه رسیدیم که مصلحت همان چیزی است که افراد درجامعه فکر می کنند منفعتی از آنهادرصورت تحقق یافتن ویا تحقق نیافتن آن تحقق پیدا میکند ویا نمی کند.

حالا آیا به غیر از این مصلحت آیا مصلحتی دیگری وجود ندارد؟ ویا وجود دارد وباید به آن توجه کرد؟ ذاتاً به نظر من مصلحت غیر ازاین ویا به چهرۀ دیگری وجود ندارد وهر فرد مسائلی دارد وآنرا می خواهد وخواستهای دارد که می خواهد به آن برسد، منافعی دارد که ایجاب میکند به آن دسترسی داشته باشد ولی اغلب نمی تواند دسترسی به آن داشته باشد که مساله مهم این جاست وآنچه ما به عنوان تابوی مصلحت اینجا مطرح کرده ایم همین عدم امکان دسترسی همه است به مصالحی که دارند. همه نمی توانند به مصالح شان به صورت یکسان ویا حتی گاهی هرگز دسترسی پیداکنند ونمی توانند انچه را که مایلند به دست بیاورند؛ اینکه امکان به دست آوردن بسیاری از مصلحت ها وجود ندارد دارای عللی است که تا حد ممکن دراینجا ما به آن اشارتی می کنیم اگر قصوری دراین مورد وجود داشت عذر آنرا قبلاً از همه می خواهم.

تا اینجا اینقدر گفتم که مصالحی برای هر فرد وجود دارد که هرفرد مایل به داشتن چیزهای خاص خودش است ولی هرفرد درعین حال نمی تواند به همه چیزی که می خواهد برسد حالا چرا؟

عللی که من دراینجا می توانم یاد اور شوم ویا جوابی که می توانم به سوال بالا بدهم این است:

  1. انسانها در جامعۀ دارای فرهنگ ویا یک چهارچوب رفتاری مشخصی زندگی می کنند، چهار چوبی که تجاوز وعدول از آن با نگوهش معنی دار ویا مجازات همراه است، وقتی یک انسانی از این حدود مشخص موجود رفتار درجامعه عدول کند وپارا فراتر نهد دراین صورت یک فرد منحرف، بی بندو بار ویا هم بد اخلاق وپست معرفی میشود. با تجاوز به حدود مشخص رفتاری در جامعه بلافاصله رفتار افراد جامعه با فرد متجاوز منحرف شده از دستورات اجتماعی دچار دگرگونی های بسیار عمیقی می شود وبه او به دید یک انسان حقیر ومحکوم ومجرم نگاه می کنند واهمیت به حضور وموجودیت او درجامعه نمی دهند.
  2. خواستهای انسان ها دارای تفاوت های زیاد است که قبلاً تذکرداده شد این خواستها در صورتیکه یک چهار چوب مشخص رفتاری در جامعه وجوددارد تحقق یافتنی نیست واین باعث می شود رقابت در بین افراد ایجاد شود ودراین رقابت نیز همانی برنده است که به قولی مناسب تراست.
  3. رقابتی که ایجاد می شود همواره با تجاوز از سوی مناسب تر وبرتر بر ضعیف ترین ها همراه است واین باعث می شود که آنانیکه دارای ضعفی اند نتوانند به خواست شان برسند وناچار می شود از خواست ها وتمایلات خود اجباراً انصراف دهند.

تمایلات افراد به این صورت گاهی تحقق می یابد وگاهی هم تحقق نمی تواند پیدا کند

چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط قدرت الله برومند |

عشق

عشق طراوتی است بی کران ولذتی دارد بی پایان

اما کدام عشق؟

عشقی که از دل بر میخیزد

                 وبر جان می نشیند

شنبه هجدهم آبان 1387 توسط قدرت الله برومند |

تاریکستان

 

اینجا تاریکستان است

                       خورشید مرده وماه ناپدید گشته است

ستاره ها تاریک اند

                       وظلمت حاکم

 

 

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 توسط قدرت الله برومند |

تنها

درآن نیمۀ شب

      تنها

با خاطرات

      به یاد پدر

با خاطرات بودن در کنار او

ولحظه، لحظه

لحظه شماری میکردم

      لحظه شماری برای شنیدن صدای او

صدای که آرام بخش بود

                صدای که دلهره آفرین بود

               واضطراب افزا

               وهم آرام بخش

صدای آشنا

آشنای دیرینه

صدای مهاجر

               ازدیار مهاجران

               صدای که با نوای غربت

شنیده می شد

               صدای پدر بود

صدای تنها

وتنها...........................

 

 

 

15/06/1387

09:26 شب

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 توسط قدرت الله برومند |

صدای ناخوش

 

چقدر از شنیدن این صداها

                   این آواز ها

                   این جیغ جاغو ها

                   خسته شده ام

ازین حرف ها

                   سخنها

                   خرافه ها

                   مزخرفات

ازین همه چیز

                   که حتی صدای زیبای تورا

                   برایم زشت ساخته است

                   خسته شده ام

این صداها

                   مثل کاغ کاغ کلاغ اند

                   مثل واغ واغ شغال

صداهای که می شنوم

                   خسته ام نموده اند

که تکرار اند وتکرار اند وتکرار...

14/06/1387

8:06َ شب

 

شنبه بیست و سوم شهریور 1387 توسط قدرت الله برومند |

سکوت

 

من سکوت کرده ام

                    درپناه سروصدای تو

من ساکت شده ام

                    برای شنیدن فریاد های تو

سکوتی که نمی شکند

                    نه! می شکند

سکوتی که درهوای توست

                    سکوتی که درآرزوی شنیدن

                               آن صدا!

                                    صدای توست

من ساکت شده ام

                  تا صدای تورا بشنوم

                            وآن چیزی را که سکوت را

                                       سکوتم را

از من میگیرد

وآرامشم می بخشد

 

14/06/1387

7:58َ شب

جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط قدرت الله برومند |



سلام به همۀ خداوندگارانی که خداوند خود اند!
سلام به شما همه کسانی که سهمی دارید درزندگی خودتان ومی خواهید خود بانی یک تحول اساسی درزندگی خودتان باشید ونمی خواهید روزگارتانرا به دیگران بسپارید تا آنگونه که می خواهند شمارا برانند نه آنگونه که میخواهید طی طریق کنید.
خیلی دلم می خواهد من هم از کسانی باشم که خود زندگی اش را رقم می زند ولی نمید انم چکونه این کاررامی شود کرد؟
اگر مشورتی دارید به من بدهید! ودرضمن همه آنچه دراینجا می نویسم ومی گذارم بازگو کنندۀ افکار من است درهمان لحظۀ نوشتن وحتی خودم نیز مطمئن نیستم اگر نوشته ام را دوباره بخوانم چه بلائی بر سر آن بیاورم ویا اصلاً دلم خواهد شد دراینجا بگذارمش یانه؟
به هرحال آنچه می نویسم از دوچیز حکایت دارد: یکی اعتقادات خودم به صورت کلی نسبت به مسایل ویکی هم شرایطی که در آن قرار دارم.
این مطالب را بخوانید ونظریات تانرا هم لطفاً به ما بفرستید.

glair.blog@gmail.com

جامعه شناسی
افغانستان
هزارجات
اجتماعی
سیاسی
فرهنگی
حکومت
تشیع
اسلام
گالری
راه آینده
ما وآهنگ زندگی
یادداشت های شخصی

Designed By ParsTheme